خرید بک لینک
صفحه 8 مقاله هم تموم شد اونقدر این مقاله عالی از آب در اومده که واقعا حیفه بدیم در حد منطقه! واقعا حیفه! این مقاله براحتی در سطح ملی قابل طرحه ولی خب جایزش باعث می شه بی خیال شیم...خیلی مایه دار و محشر شده همین 8 صفحه رو تا حالا بالای 50 بار خوندم خودشیفته نیستم بابا واقعا خوب از آب در اومده خط به خطشو با عشق نوشتم :)کلا این مقاله باید بین 15 تا 25 صفحه باشه فکر میکنم 17-18 صفحه ای تمومش کنم...+دندون عقلم در اومده انقده ناااااازه عاشقش شدم

برچسب: نویسنده: آرین اسدی‌پور تاريخ: شنبه 24 مهر 1395 ساعت: 18:31

عصری اینو گرفتم یعنی تا خاستم دونه اولو بخورم یاد سید افتادم و اینی ک چقد دلم تنگشه... این آخرین پستیه ک توش اسم سیدمحمدمو میارم. لازم نیست همه ی وبم بوی تنشو بده. چون واقعا تحمل دوریش طاقت فرساتر میشه خیلی طاقت فرساتر.... و آخرین باریه ک داد میزنم چقدر پـــرم از نگاه پر از معصومیتش... + امروز ک داشتم تو سایت اسلام کوئست راج به موضوع مقاله مطالعه می کردم یه چیز باحالی نوشته بودن میگفت:یه روز یه آقایی میره پیش امام صادق میگه شخصی بهم خیلی ابراز علاقه میکنه از کجا باید بفهمم راسته یا نه؟ امام صادق میگه: به قلبت مراجعه کن ببین اگه حب اون شخص در قلبت چنان هست که

برچسب: نویسنده: آرین اسدی‌پور تاريخ: شنبه 24 مهر 1395 ساعت: 10:11

دارم میمیرم از شدت تب

اگه استراحت نکنم مطمئنا از هوش میرم.

فعلا مقاله تعطیل شرمندم بمولا...حساب اینو نمی کردم.

برچسب: روزنامه بهار موقتا تعطیل شد, نویسنده: آرین اسدی‌پور تاريخ: جمعه 23 مهر 1395 ساعت: 22:55

صبح زود بیدار شدم قسمت مقدمه مقاله رو هم تازه تموم کردم با چکیده شد ۳ صفحه باید ۱۵ صفحه بشه... خدا بخاد تا شب به ۱۰ صفحه می رسه... الان به یه مشکل اساسی خوردم کسی هس ک حوصلش بکشه چکیده و مقدممو بخونه و بعد بگه خاک بر سرت با این قلمت یا مثلا احسنت بر ان شیری ک تو را خورد؟ واقعا نیاز دارم برا ادامه کار یکی بخونه چیزایی رو ک می نویسم... دکتر و فرشته ک میگن سر در نمیاریم...الان یه سوال اساسی مطرح میشه...انقدر کس و شعر نوشتم ک کسی سر در نمیاره یا چون در حیطه علمیه اونا نیس سر در نمیارن؟ واقعیت من سعی کردم از اصطلاحات تخصصی استفاده نکنم ک واسه عموم قابل فهم باشه...نمی دو

برچسب: هل من ناصر ینصرنی,هل من ناصر ینصرنی یعنی چه,هل من ناصر ينصرنا,هل من ناصر,هل من ناصر فدائي,هل من ناصرا ينصرني,هل من ناصر فدائي لبيك خامنائي,هل من ناصر ینصرنی معنی,هل من ناصرا ینصرنی,هل من ناصرا ينصرنا, نویسنده: آرین اسدی‌پور تاريخ: پنجشنبه 22 مهر 1395 ساعت: 13:28

در وهله اول یه سرباز خوب سربازیه که فرمان خدا رو تحت هر شرایطی به فرمانی ک فرماندش صادر میکنه ارجح بدونه. یادش نره ک قران کجای زندگیشه... و یادش نره ک دوست داشت قران خط مشی زندگیش باشه... یادش نره ک قران چیز کمی نیست....تو سختیای زندگی انقد شرف داشته باشه ک متمسک قران بشه نه فرماندش نه فرمانده ی فرماندش نه هیچ بنی بشری. یه سربازه خوب به چیزای کم قانع نمیشه...یه سربازه خوب از هر چیزی بهترینش رو میخاد از علم و درس و بحث گرفته تا نماز اول وقت و... بهترینش رومیخاد تا بهترین سرباز باشه... واقعیت اینه ک فرمانده ویژگی خاصی نداره ک فرمانده شده...لفظ فرمانده فقط یه لفظ

برچسب: یک سرباز خوب, نویسنده: آرین اسدی‌پور تاريخ: چهارشنبه 21 مهر 1395 ساعت: 15:23

اول از همه یه پیشنهاد دانلود دارم که خودم با دقیقه ۱۳ ب بعدش کلی حال کردم در شرح حال خودمونه...کلیک برا دانلودشو اما جا داره یه خسته نباشیدم بگیم به یه سریا...دانلودش از اینجااینم اونایی ک میخان هر ۴-۵ دقیقه یه بار بگن خاک بر سرمون بگوشن...برا رضای کی؟دانلود کن

برچسب: یه چیزای باحال, نویسنده: آرین اسدی‌پور تاريخ: چهارشنبه 21 مهر 1395 ساعت: 15:23

اینم دو تا عکس از دو تا زاویه....وسط کار مقاله بلند شدم برم سرویس :| برگشتم از زاویه بالا (خو همش دراز کشیده بودم) دیدم اوه چ خبر شده اتاق کاره فرمانده...بعد همینجور ک تو چهارچوب در ایستاده بودم یه چی خیلی بنظرم جالب اومد :) اینی ک من تو یه محیط کاره زمینی تقریبا 9 متره تو 7-8 ساعت کاملا نا خودآگاه سه تا جای ثابت ساختم برا نشستنم ک اون جاها تو تصویر مشخصه! یعنی از پای لب تاپ به لای کتابا و از لای کتابا رو پتو...ییلاق قشلاقی میکنم واسه خودم موقع درس خوندن :)) جالبش اینجاس من دو وقت بشدت به نظافت اتاقم اهمیت میم اولی موقعیه ک میخام بخابم... از اون جایی که اتاق بنده همی

برچسب: نویسنده: آرین اسدی‌پور تاريخ: چهارشنبه 21 مهر 1395 ساعت: 15:23

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

برچسب: نویسنده: آرین اسدی‌پور تاريخ: يکشنبه 18 مهر 1395 ساعت: 21:26

دیروز اولین روزی بود ک رفتم سر کلاسای ارشد چون یه ترمو خودخان خونده بودم ترم دویی بودم ولی خو بچه ها بهم میگفتن ترم یکی... یه دختره بهم گفت تو در واقع ترم دو هستی ولی قاطیه ماها ترم یکی حساب میشی...منم حوصله نداشتم کل بندازم گفتم هرچی شما بفرمایید. استاده ۴ تا از کتابام استاد پزشکی قانونی کارشناسیم بود انقده تحویلم می گرفت ک انگاری فقط من تو کلاسم...دست آخری هم گفت واسه خودت اسپند دود کن رفتی خونه دانشجو نداشتم ک هر ۸ تای دانش پذیری رو خودخان قبولی بده...(یعنی یه ساله بتونه ارشدش رو بگیره) :) خلاصه دیروزی ک دیدم کلاسمون ۴ نفره ست و اون سه تا آقای دیگ ک هم کل

برچسب: روز چندم محرم است, نویسنده: آرین اسدی‌پور تاريخ: يکشنبه 18 مهر 1395 ساعت: 13:49

پیشنهاد دانلود ظهری رفتم کتابفروشی کتاب بگیرم... راه برگشتی یادم اومد حاج خانم خیلی وقته هوس مقنعه کرواتی کرده از اینایی ک دختر خفنا سر میکردن یه زمانی :| خلاصه گفتم فرشته نگه داره ک براش بگیرم... رفتیم خونشون کلی ذوق کرد دو ساعتی داشتم یادش میدادم چطور باید پاپیونی گره کنه... دیر یاد میگرفت من همش بهش میخندیدم دست آخری ک یاد گرفت گفت ایشالله یه شوهری گیرت بیاد از خودت بهتر! خندیدم دیدم دارن اذان میگن رفتم لباسامو در آوردم تا فرشته براشون ماهی درست کنه نماز بخونم...حاج خانم گفت میمونی پیشمون ک داری لباس در میاری؟ گفتم نه میخام وضو بگیرم نماز بخونم... گف

برچسب: نویسنده: آرین اسدی‌پور تاريخ: يکشنبه 18 مهر 1395 ساعت: 13:48

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

برچسب: نویسنده: آرین اسدی‌پور تاريخ: يکشنبه 18 مهر 1395 ساعت: 13:48

دیروز عصری رفتم واسه خرید کیف و چادر...دو تا کیف گرفتم چادر و مانتو شلوار اداری. خیلی دوست داشتم ک سید محمد بود و ازش می پرسیدم بنظرت مانتوم باس چ رنگی باشه یا مثلا کدوم کفش قشنگتره یا مثلا حتی کدوم یکی کیف خوبه؟ لباسا رو ک گرفتم نظرم به کتای مردونه ی تک جلب شد چ کتای قشنگی بودن برای زمستون...دوست داشتم محمد بود...حالا ک نیست. امید نبود وگرنه حتما براش میگرفتم... صبحی ک از خاب بیدار شدم امید پیله کرد بیا ساندویچ...من سوسیس درصد پایین نمیخورم این طفلی هم کل سمنانو گشته بود سر صبحی نتونسته بود بالای ۵۵ پیدا کنه....خلاصه خیلی اصرار کرد ک بیا بابا بقیش سویا

برچسب: روز دوم ماه عسل,روز دوم ماه فوریه,روز دوم ماه عسل95,روز دوم ماه رمضان,روز دوم ماه شعبان,روز دوم ماه صفر,روز دوم ماه محرم,روز دوم ماه رجب,روز سوم ماه محرم,روز سوم ماه صفر, نویسنده: آرین اسدی‌پور تاريخ: چهارشنبه 14 مهر 1395 ساعت: 16:32

به بعضیام باس گفت کی رو ترسوندی محرمی؟

:)


سلامتیه دو بوس

.

.

.

.

اتوبوس و مینی بوس.

زهر ماررررر محرمه توقع داشتی چی بنویسم اینجا واقعا؟!؟

+

یادت نره ک یکی از اون ۴ تا این بود ک خوب بخند

برچسب: بخند,بخند مصنوعی,بخندید و برقصید,بخندیم,بخند و معجزه کن,بخند به روی دنیا,بخند شعر,بخند فرزندم,بخند که خنده ات,بخند وقتی میخندی, نویسنده: آرین اسدی‌پور تاريخ: چهارشنبه 14 مهر 1395 ساعت: 16:32

امروز ساعت سه و خورده ای ک بیدار شدم واسه نماز شب در حالی بود ک باز از پیش آقا محمد می رفتم رو سجاده! ساعت ۴ و بیس دقیقه مامان بیدار شد دید سرمو گذاشتم رو زانوم و نشستم...یعنی بنظر میومد خابم میاد ولی دارم به زور خودمو بیدار نگه میدارم... گفت می ترسی نماز صبحو خاب بمونی؟ نمی ترسیدم نمازو خاب بمونم تو فکر آقا محمد بودم و تو فکر اینی ک چ جوری زیارت امیرو تو این تاریکی بخونم... ولی چون تمایلی نداشتم(نه که نشه این چیزا رو گفت فقط حوصلشو نداشتم) گفتم اوهوم ک بی خیال شه بره... گفت خو ما که مافر نیستیم مام نماز صبح میخونیم بخاب خودم بیدارت میکنم... گفتم من کی گفتم کافری

برچسب: روز سوم محرم,روز سوم محرم به نام کیست,روز سوم محرم به نام,روز سوم محرم چه گذشت,روز سوم محرم الحرام,روز سوم محرم در منطقه شهرری,روز سوم محرم شهادت کیست,روز سوم محرم متعلق به,روز سوم محرم سید علی مومنی,روز سوم محرم منسوب به, نویسنده: آرین اسدی‌پور تاريخ: چهارشنبه 14 مهر 1395 ساعت: 16:32

امروز عصری حوالی ساعت ۵ با موتور امید رفتم بیرون...برگشتنی بهش گفتم جلو شیرینی فروشی نگه دار پای سیب بگیرم...(میمیرم واسه پای سیب) خندید گفت نگه ندارم چی میشه؟ به طور کل رو موتور خیلی قلقلکی میشه رو زمین نه!نمیدونم چ حکمتی داره... گفتم تا برسیم خونه کلیه هاتو در میارم خود دانی... جلو شیرینی فروشی رد کرد در حالی ک می خندید...منم نامردی نکردم چنان با پنجه هام فرو کردم تو پهلوهاش ک واقعا خودم دردشو حس می کردم!سرشو گذاشته بود رو فرمون و ضعف رفته بود از خنده واقعا جلو رو نمیدید اصلا جلو رو نمیدید خیابون خلوت بود ولی نه اونطور ک هیشکی نباشه ترسیدم بزنه جایی فشار نا

برچسب: نویسنده: آرین اسدی‌پور تاريخ: چهارشنبه 14 مهر 1395 ساعت: 16:32

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

برچسب: نویسنده: آرین اسدی‌پور تاريخ: چهارشنبه 14 مهر 1395 ساعت: 16:32

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

برچسب: نویسنده: آرین اسدی‌پور تاريخ: دوشنبه 12 مهر 1395 ساعت: 15:22

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

برچسب: نویسنده: آرین اسدی‌پور تاريخ: دوشنبه 12 مهر 1395 ساعت: 15:22

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

برچسب: نویسنده: آرین اسدی‌پور تاريخ: شنبه 10 مهر 1395 ساعت: 1:10

رب انار

رب الو

مرغ

جعفری

سیر

پیازچه

نعنا

روغن زیتون

پودر گردو

برچسب: کباب ترش,کباب ترش در فر,کباب ترش تابه ای,کباب ترش با مرغ,کباب ترش رامسر,كباب ترش در فر,كباب ترش مخصوص,كباب ترش,كباب ترش گيلاني,کباب ترش لاهیجان, نویسنده: آرین اسدی‌پور تاريخ: پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت: 23:39

زندگی باید کرد گاه با یک گل سرخ گاه با یک دل تنگ گاه با سوسوی امیدی کم رنگ زندگی باید کرد گاه با غزلی از احساس گاه با خوشه ای از عطر گل یاس زندگی باید کرد گاه با ناب ترین شعر زمان گاه با ساده ترین قصه یک انسان زندگی باید کرد گاه با سایه ابری سرگردان گاه با هاله ای از سوز پنهان گاه باید رویید از پس آن باران گاه باید خندید بر غمی بی پایان لحظه هایت بی غم روزگارت آرام....

برچسب: روزگارت ارام, نویسنده: آرین اسدی‌پور تاريخ: چهارشنبه 7 مهر 1395 ساعت: 10:00

گاهی اوقات قرار است که در پیله ی درد، نم نمک "شاپرکی" خوشگل و زیبا بشوی...گاهی انگار ضروریست بگندی در خود،تا مبدل به "شرابی" خوش و گیرا بشوی...گاهی از حمله یک گربه،قفس میشکند،تا تو پرواز کنی،راهی صحرا شوی...گاهی از خار گل سرخ برنجی بد نیست،باعث مرگ گل سرخ مبادا بشوی...گاهی از چاه قرار است به زندان بروی،" آخر قصه " هم آغوش زلیخا بشوی...

برچسب: نویسنده: آرین اسدی‌پور تاريخ: چهارشنبه 7 مهر 1395 ساعت: 10:00

چای دم کن بامحبت میهمانت میشوم من همان قند دوپهلوی لبانت میشوم در دل تنگم عجب جاکرده ای جانان من گر بخواهی در دل تنگ تو جانت میشوم یک اشاره ازتو بنیاد دلم را میکند گر تو خواهی بهتر ازجان جهانت میشوم ناز کم کن من که گفتم میخرم ناز تورا انقدر میخواهمت آهو، شبانت میشوم شب شدی تو ماهتابم،روز خورشید منی مهربانی دیدم ازتو،مهربانت میشوم چشمه عشقی که میجوشی درون سینه ام حکم دریایی و من آب روانت میشوم گفته بودی دوست داری یک نفر مهمان کنی چای دم کن بامحبت میهمانت میشوم

برچسب: نویسنده: آرین اسدی‌پور تاريخ: چهارشنبه 7 مهر 1395 ساعت: 10:00

دیروز ساعت 3 و نیم برا نماز شب بیدار شدم...رکعت هشتم تو سجده خابم برد!بعدشم یه وعضی خابای دری وری دیدم ک گفتن نداره...ساعت 6 دوباره بیدار شدم دیدم اع افتاب زده...بازم ته دلم یه کور سوی امیدی بود که احتمالا یکی دو دقیقه مونده باشه...زنگ زدم اطلاعات....زنه مرگ گرفته گف تموم شده...با بغض رفتم خابیدم...دیروز فکر کردم برا گناهائیه ک تو روز مرتکب شدم یعنی چ میدونم هرچی...(گفتن نداره).امروزم برا نماز شب خیییییییییلی با خاک بر سری بیدار شدم...یعنی خییییییییییلی...اصن بیارم ک شدم در نهایت تعجب داشتم به این فکر میکردم این همه روز خوندی یه امروزو نخون(!)و به این فکر میکردم که

برچسب: نویسنده: آرین اسدی‌پور تاريخ: چهارشنبه 7 مهر 1395 ساعت: 10:00

کارگاه امروزم بلطف خدا تموم شد... یه شاگرد جدید داشتم اسمش محمد رضا بود :| اینم مث یاسین 8 سالش بود... سه تا بچه شدن :) این بچه ها از دانشجوهام بهتر درس پس میدن کل کلاس رو هوا بود از دست اینا :) محمد رضا خیلی خجالتی بود...شاید چون جلسه اول بود...ولی آخرش اومد بهم دست بده :) مردد شدم باید چ کنم! شما بودین چ میکردین؟! من دادم... اگ نمیدادم خیلی ناراحت می شد...خیلی. اسلام ک دین دل شکستن نیس...دین جمود نیس...من اگ دلشو میشکوندم هم از زبان بدش میومد هم از چادر هم از خیلی چیزا! سید محمد اینا رو میفهمه... صداها رو ضبط کردم... ان شا الله بعد چله... و اما... دیشب داشتم به این فکر میکردم

برچسب: نویسنده: آرین اسدی‌پور تاريخ: يکشنبه 4 مهر 1395 ساعت: 6:28

امروز صبح با صدای در از خاب بیدار شدم...پای کتابخونه خابیده بودم رو زمین... فرشته اومد بالای سرم نشست چشمامو تا نیمه باز کردم...دستاشو باز کرد با صدای تقریبا بلند گفت سلااام بهارم... چشمام حسسسابی باز شد! توقع نداشتم انقده زود دوست بشه... سینه خیز رفتم تو بغلش لپمو بوسید...دستمو بردم تو موهاش نازش کردم... منو تو بغلش فشار میداد گفت دیگ اجازه دارم باهات حرف بزنم دوستی باهام؟! یادم اومد اون روز ک بهش گفتم از اتاقم برو بیرون نمیخام کلمه ای دیگ از زبونت بشنوم... خودم قهر کرده بودم نه اون! گفتم دوستم ولی دیگ کار اشتباه نکن... گفت درمورد سید محمد میگی؟ گفتم نه کلا

برچسب: نویسنده: آرین اسدی‌پور تاريخ: يکشنبه 4 مهر 1395 ساعت: 6:28

صفحه بندی